((برج))
دارن یه برجی میسازن با ده هزارتا پنجره
میگن که قد برجشون از آسمون بلندتره
برای ساختنش هزار، هزار درختو سر زدن
پرنده های بی درخت از این حوالی پر زدن
***
میگن که این برج بلند باعث افتخار ماست
حیف که کسی نمیدونه خونه افتخار کجاست
باعث افتخار تویی دختر توی کارخونه
که چرخ زنده موندنو دستای تو میچرخونه
باعث افتخار تویی سوپور پیر ژنده پوش
نه این ستون سنگی لال بدون چشم و گوش
***
یه روز میاد که آدما تو رو به هم نشون بدن
به ارتفاعت لقب پایه آسمون بدن
اما خودت خوب میدونی پایه نداره آسمون
اون که زمینی نمیشه با حرف پوچ این و اون
پس مثل طبل صدا نکن نگو بلندترین منم
من واسه رسوا کردنت حرف از درختا میزنم
***
درختای مرده هنوز خواب پرنده میبینن
پرنده های بی درخت رو سیمای برق میشینن
به قد و قامتت نناز آهای بلند بی خبر
درختا باز قد میکشن حتی تو سایه تبر
ستون آسمون خراش سایتو ننداز رو سرم
تو شب بی ستاره هم من از تو آفتابی ترم
******
اول بگم که این متن مقداریش اقتباسیه که کون گشادیم میومد خودم بنویسمشون ولی لا به لاش یه کم خودم سری به کوچه های خاطرات زدم و چند خط سوغاتی با خودم همراه آوردم که گنجوندم میونش...
آره ه ه ه .آره داره یادم میاد.... یادته تو هم؟ یادته؟ چه روزایی... چه شبایی... چه آسمونی بود و چه زمینی...
یادم میاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم که مثلا ساعت داریم،
یادم میاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که مثلا مدادمون رو بتراشیم
یادم میاد، تیتراژ شروع برنامه کودک ساعت 5 هر روز از شبکه یک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه یه کفتره پرواز کنان میومد و پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...
یادم میاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو
یادم میاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....
یادم میاد، عیدا میرفتیم خرید عید، همیشه هم با چشم گریون برمیگشتیم از اجبار پدر برای خریدن کفش و لباسی که هیچ از قیافه اش خوشمون نمیومد ولی ته دلمون از ذوق لباس نو غنج میزد.
یادم میاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد ، نادری مدادمونو برداشته نمیده...
یادم میاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم
یادم میاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
یادم میاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن تو دستمون عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
یادم میاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...
یادم میاد: شعار هفته
یادم میاد: دعای فرج
یادم میاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
یادم میاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
یادم میاد: آن مان نماران، دو دو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
یادم میاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
یادم میاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
یادم میاد کنده کاری روی میزهای زهوار در رفته کلاس و عشق درست کردن یه جای مخفی توی جامیزی .
یادم میاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
یادم میاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس .
یادم میاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم
یادم میاد دیدن فیلم جنگ ستارگان یا ای تی تو دستگاه آپارات .
شلوار پیلی دار با موهای فکل . پشت مو که دیگه دنیایی داشت. اپلهای گنده با مانتوهای بنفش همراه موهای مش برای خانوما
این شلوار ارتشی ها که عموم میپوشید. 6 تا جیب داشت و روی لبه جیب یکی ازجیبها که بالای زانوش بود با خودکار و با کلی سلیقه نوشته بود U.S. ARMY .فلسفه وجودی اون جیبها با اون اندازه برای من توی اون سن فقط این بود که این جیبا رو برای این دوختن که توش نوار ویدئو جا بشه. وگرنه اگه کمیته میگرفتت کارت با کرام الکاتبین بود.
آخ آخ بریک دنس چه کار میکرد اون وقتا . مخصوصاً تو عروسیا. کافی بود یه پسر برک بزنه دیگه اون عروسی تکمیل بود و دخترها هم که تو دلشون کله قند آب میشد و اون شب تا صبح معلوم نیست چندبار خواب یارو رو میدیدن؟
یادم میاد: زنگ پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل .
یادم میاد هرکاری میکردیم که بغل دستیمونو موقع روخوانی از روی کتاب بخندونیم بعدش هم که موفق میشدیم یه فص از معلم کتک میخوردیم.
یادم میاد، موقع دست دادن به دوستمون چقدر ساده کنفش میکردیم (یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟؟) و بعد کرکر میخندیدیم که ضایع کردیمش.
یادم میاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!
یادم میاد شنبه ها از شبکه دو ، سالهای دور از خانه رو!! آئینه عبرت سه شنبه ها ساعت نه .
یادم میاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم .
یادم میاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!
یادم میاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن .
یادم میاد انداختن آمپول تو بخاری نفتی کلاس .
یادم میاد ایام 22 بهمن و شور و شوق تزئین و روزنامه دیواری که مثلا مال کدوم کلاس بهتر درمیاد . تک خون شدن تو گروه سرود که دیگه یعنی کلی سوکسه پیدا کردن. خمینی ای امام ، خمینی ای امام . ای مجاهد ای مظهر شرف ، ای گذشته ز جان در ره هدف ...
یادم میاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)
یادم میاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران
یادم میاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد .
یادم میاد آدامس سین سین و بازار داغ تبادل عکسهایی که نداشتیم.
یادم میاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه .
یادم میاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و قبلش هم تقویم تاریخ و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم .
یادم میاد، اون موقعها میرفتیم خونه کسی و اگه خونه نبودن رو در مینوشتیم: آمدیم ، تشریف نداشتید.فلانی ساعت فلان!!
یادم میاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم ) وقتی میاد تو کوچه یار ، صف میکشن هزار هزار)
یادم میاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
یادم میاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد (بازی با دخترهای کوچه چقدر حال میداد)
یادم میاد اعیاد خونه مادر بزرگ پدر بزرگ ها و بازی با دخترای فامیل. لی لی ، اسم فامیل ، شاه و وزیر ، چشمک رونقی داشت بی نظیر.
یادم میاد ساعتها منتظر رد شدن دختر همسایه که داشت سر ظهر از مدرسه میومد میشستیم و هر کار میکردیم رومون نمیشد سلام کنیم . در آخر یه نامه پرت میکردیم جلوی پاش که توش نوشته بود : آیا منو دوست داری و حاضری وقتی بزرگتر شدم با من ازدواج کنی ؟؟؟
یادم میاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم.
یادم میاد با خودکار بیک و پوست پرتقال و مغذیش شلیک میکردیم.
یادم میاد، از مدرسه برگشتنی آدامس میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم .
یادم میاد از دو ماه مونده به چهارشنبه سوری تدارکات شروع میشد : یه باکس جعبه کبریت ، هفت هشت ده تا دارت ، انبار کردن کاغذ باطله و روزنامه (دارت های 12 تومنی) (کبریت 1 تومنی) (نارنجک 7 تومنی) ، بعد از ظهرا و فریاد همسایه ها.
یادم میاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز به شکل نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند
یادم میاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم .
یادم میاد، خانم خامنه ای و رضایی رو.
یادم میاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه .
یادم میاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو.حیف که خطم همیشه یادگار رژه خرچنگها موند.
یادم میاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.
نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان
یادم میاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم
یادم میاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم
یادم میاد سر صف عشق میکردیم که بلندگو رو برای قاری نگه داریم بعد میکروفون رو که فلزی هم بود یواش بچسبونیم به گوشه لب قاری که به خاطر برقی که داشت هی خودشو عقب بکشه و ما باز هم ...
یادم میاد بهترین چیزی که مامان از چرخی کنار خیابون برام میخرید ، یه موز رسیده بود که از ترس تموم شدنش ، دو ساعت نگاش میکردیم بعد کم کم پوستشو میکندیم و گازهای هرچه کوچکتر بهش میزدیم که دیرتر تموم شه . بعدش هم پوستشو اینقد با دندون میتراشیدیم که سوراخ میشد و با حسرت تمام مینداختیمش دور.البته اگه چیزی ازش مونده بود.
یادم میاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن . یا قیف اومدن بچه پولدارها با شلوارهای دم پا گشاد و کتونی هایی که دو وجب زبونه داشت.
یادم میاد تو جا میزی و رد و بدل کردن عکس خواننده ها و بازیگرا ( مایکل جکسون ، مدرن تاکینگ آتقی و علی جون ، ویجی ... )
یادم میاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)
یادم میاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه
یادم میاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت بازی بود، کارت ماشین ، موتور ، فوتبال ، تانک ، هواپیما ، هلی کوپتر... (حجم موتور 2500) (سرعت 220 کیلومتر)
یادم میاد تیله بازی کاشتنی یا ماتی تو زمینهای خاکی و به رخ کشیدن دست تیل که مثلا سه پر پرچمی بود و هرچی داغون تر بود نشون دهنده مهارت و سابقه بیشتر صاحبش تو بازی بود.
یادم میاد، وقتی رو که تلویزیونها کنترل نداشتن و یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه.
یادم میاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده
یادم میاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد وچه حالی میداد.
یادم میاد اولین تلویزیون رنگی 14 اینچی رو که خریدیم J.V.C بود.و من که تا صبح خوابای رنگی میدیدم.
یادم میاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز (گلی) بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم .
یادم میاد پیک نوروزی رو که تو کل تعطیلات عید مثل آئینه دق دنبالمون بود.
یادم میاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه
یادم میاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو پناهگاه، چسبهایی که ضربدری به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران،رد نورانی موشکها بر فراز آسمان،ذوق ما از این آتیش بازی و قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و چشمان نگران مادر و سردرگمی ما که حالا چی میشه!!!!
هیچوقت بوی ته کیف مدرسه م رو یادم نمیره. مطمئنم که کیف شما هم همون بو رو میداد. بوی چوب مداد.بوی نم با ته بوی همیشگی نارنگی.همیشه هم ته کیفمون چیزی که فراوون بود ، مداد تراشیده بود.از اونهایی که دخترهای مامانی میزاشتن لای دفتر مشقاشون که مثلاً گله.
پنجشنبه هایی که صبحی بودم رو یادم نمیره که تو راه برگشت از مدرسه هر صد متر یه جایی رو جدول کنار خیابون میشستم و دفتر مشقمو در میاوردم و یه کم از مشقمو مینوشتم، به این شوق که وقتی برسم خونه یه کم از مشقم مونده باشه.اینطوری میشد که اگه ساعت 12:15 تعطیل شده بودم، ساعت 4 مادرم میومد از کنار خیابون و در حالی که تو خاک و خلا مشغول مشق نوشتن بودم با نگرانی که تبدیل به عصبانیت شده بود یه نیشگون ازم میگرفت و یه دونه میزد پس کله ام و میگفت : خب ذلیل شده بیا خونه مثل آدم بنویس. و من با چشم اشک آلود و بغض میگفتم آخه میخوام وقتی رسیدم خونه مشقام تموم شده باشه.
یادش به خیر ساندویچ های فلافل مدرسه که با همدیگه دو نفری پول میذاشتیم رو هم و میخریدیم و موقع نصف کردنش که میرسید انگار که بین فلسطین و اسرائیل میخوان خط مرزی بکشن.چشمها 800 تا میشد و تازه بعد از نصف کردن هم هرکدوم حداقل 10 بار نصفه اون یکی رو زیرچشمی میپائید.
یادش بخیر ما که آتاری نداشتیم ولی خونه یکی از همسایه ها اینقدر بازی میکردیم که نیم ساعت به نیم ساعت آداپتورش از پنجره بیرون بود که زودتر خنک شه و بتونیم دوباره بازی کنیم. یادش به خیر دسته خلبانی مال دوستم بود همیشه و به من همش اون دسته گوش کوبیه میرسید.
یادش به خیر شیرهای شیشه ای که درش از اون آلومینیوم نازک ها بود که با شصت فشارش میدادیم و باز میشد ، روش هم عکس یه گاو بود . یادمه شیرهای سوبسید دار عکس گاوش زرد بود و میخریدیمشون 2 تومن.
یادمه صبحا سر بقالی سر کوچه مون ساعت 5 صبح میرفتیم و یه تیکه سنگ توی ساک شیر یا یه تیکه آجر که دورش طناب پیچیده بودیم میذاشتیم که مثلاً این منم که تو صف وایسادم. وقتی که شیر میومد و صف غلغله میشد، از لای دست و پای بقیه میرفتم جلو و وقتی سنگمو میدیدم برش میداشتم و به بقیه نشون میدادم و میگفتم که جای من اونجاست و چقدر جالب که همه هم قبول میکردن.
یاد اون روزها بخیر. وقتى من بچه بودم، مادرم چند تا پنج تومنی به من مى داد (از اون پنج تومنی زردا) و منو به فروشگاه مى فرستاد و من با 3 کیلو سیب زمینى، دو بسته آدامس، سه شیشه کاکائو،یک جیب پر از آلوچه، یک بسته قره قوروت و دوازده تا آب نبات قیچی به خانه برمى گشتم.
اما الان دیگه از این خبرها نیست. همه جا توى فروشگاهها دوربین گذاشتهاند.
یادش به خیر ساختن تیر کمون مگسی با کش قیطونی و پیدا کردن یه دوشاخه مشت برای ساختن تیرکمون و دست به دامن بابا شدن برای ساختن یه کش حالا با تیوپ دوچرخه.آخ چه حالی میداد وقتی با تیرکمونت یه سنگ رو تا دوردستها میفرستادی و نگاهت باهاش میرفت و میرفت . انگار بود که خودت با اون سنگ شوت شدی به هپروت.
تابستونا نه گیم نتی بود نه اینترنتی نه ماهواره ای و نه موبایل و اس ام اسی. هرچی که بود یه دوچرخۀ خاک آلود ، یه توپ هفت سنگ کهنه ، یه توپ پلاستیکی دولایه و یه شیشه پر از تیله های رنگ و وارنگ. (که لایه کردن توپ یه تخصص بود واسه خودش و هرکی توپ لایه کردن بلد بود کلی به بچه محلها فخر میفروخت و به اصطلاح اون زمونا "قیف" میومد. همۀ بازی ها هم روی پلت فرم زمین خاکی قابل اجرا بودن.
شبهای تعطیل که تا شب میموندیم تو کوچه قایم باشک چه حالی میداد.مخصوصاً وقتی که یکی از بچه ها میرفت از خونه چادر مامانشو کش میرفت و سرش میکرد (در حالیکه یا پائینش میکشید رو خاک یا زیر پاهاش گیر میکرد و بقیه با شوق میپائیدنش که از بغل گرگ رد میشد و راحت میرفت و دست میزد و میگفت : ساک ساک و بقیه از زور خنده از توی مخفیگاهشون میفتادن بیرون و لو میرفتن.
هفت سنگ بازی کردنها که دیگه پوست کَنون بود. هر تیمی که میباخت میرفت پای دیوار که اعدام بشه. اینطوری که وایمیستادن پای دیوار و با توپ هفت سنگ مثلاً 10 تا با هر زوری که تو تنمون بود میزدیمشون. بهترین ضربه ها اونایی بود که میخورد تو کله یا تو باسن طرف و اشکشون رو در میاورد. وقتی هم که میخواستیم معرفتمون رو به رخ طرف بکشیم توپو محکم میزدیم به اطرافش.
اولین کتکی که خوردم تو مدرسه ، روز اول از کلاس اول بود که شروع کردم به خط کشیدن (نوشتن حرف الف) روی اولین خط دفتر که از قضا خط قرمز بالای دفتر بود و معلم هم که خانم اکبری بود با زدن خط کش روی دستم بهم فهموند که هیچوقت وارد محدوده ای که با خطوط قرمز جدا شده نشم.
آمپول بازیا یادش بخیر.نه از اون آمپول بازیا که. نخند آقا یعنی چه ؟ برا چی میخندی شما ؟ اون آقا چرا رفت زیر میز؟ خاک به سرتون نکنن.همه اینکاره اند. منظورم آب کردن تو سرنگ آمپول بود و به هم پاشیدن. یادمه یه بار که کم آورده بودم و حسابی خیس شده بودم ، رفتم خونه آبپاش سلمونی بابامو آوردم. سرشو یه کم که میچرخوندی بردش بالا میرفت . عین سرنگ میشد و دخل همه بچه محلا رو باهاش آوردم.تا سرنگشون خالی میشد ، یه لیتر آب خالی میکردم روشون.
شما یادتون نمیاد کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر...
شما یادتون نمیاد یه شب در میون قطعی برق و چراغای گردسوز و فتیله ای.ای بابا،اینم که نفت نداره.ذلیل مرده پریشب گفتم برو اینو نفت کن.و سفر وحشت آور ما به زیرزمین با یه چراغ کم سو برای آوردن نفت رقم میخورد که خودش خوراک یه هفته کابوس دیدن ما رو شبا فراهم میکرد.
شما یادتون نمیاد لینچان رو در جنگجویان کوهستان .
شما یادتون نمیاد که :خوشا به حالت ای روستایی چه شاد و خرم چه باصفایی در شهر ما نیست جز دود ماشین دلم گرفته ....
شما یادتون نمیاد دهه فجر که میشد چه خبر میشد مدرسه ها. بساط روزنامه دیواری و گروه های سرود و تزئینات کلاسها و راهروی مدرسه.
شما یادتون نمیاد زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو صبح بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله.
شما یادتون نمیاد هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد
شما یادتون نمیاد وقتی مبصر میشدیم میگفتیم دستا رو سینه سرا رو میز و با هزار زحمت اسم رفیقا رو تو خوبها و نارفیقا رو تو بدها مینوشتیم وقتی معلم میومد زود پاکشون میکردیم
یادت میاد؟؟؟
یادم میاد...
یادت میااااد ؟؟؟
دیگه هیچی یادم نمیاد...
بقیه اش هم که به یادم میاد ، به زبونم نمیاد....
یازده سال پیش بود. آره دقیقاً سال 79.
آذر 79...
اون موقع من ترم 5 دانشگاه بودم و در آموزشگاه موسیقی "س...ش" که خاله ام
مدیرش بود سمت منشی بعد از ظهر رو داشتم. یعنی ساعت 5 که منشی صبح که
اون هم دختر اون یکی خاله ام بود ، ساعت کارش تموم میشد من کار منشی رو
انجام میدادم. ثبت نام میکردم، شاگردها رو سر کلاسهاشون میفرستادم ، تلفن
جواب میدادم و خلاصه کارها رو رَتخ و فَتخ میکردم.با این لطفی که خالۀ عزیزم
به من کرده بود هم ساعات بعد از کلاسهای دانشگاهم رو مشغول بودم و هم ماهی
اگه اشتباه نکنم و درست یادم مونده باشه ، 75000 تومن (که برای من دانشجوی
اون سالها) پول خوبی بود حقوق میگرفتم که خرج خودم و رفت و آمدم به
دانشگاه درمیومد .ساعت 5 به بعد کلاسها خلوت تر بود تا ساعت 8:30 – 9 که
دیگه آخرین کلاسها هم تموم میشدن و من بعد از رفتن همه ، زیر گاز و چراغها
رو خاموش میکردم و دست آخر در و پیکر رو میبستم و از سر امیر اتابک تو
تخت طاووس پیاده مینداختم به سمت هفت تیر که اتوبوسهای آریا شهر رو سوار
شم و برم خونه. شبها موقع رفتن به خونه (خدا منو ببخشه) از توی قُلک تلفن که
روی میز منشی و برای تماس هنرجوها گذاشته شده بود ، صد تومن ،دویست
تومن برمیداشتم و از کیوسک سر کوچه آموزشگاه یکی دو نخ سیگار "کاپیتان
بلک" که طعم کاکائو داشت یا "مور" که مزه نعناع میداد میگرفتم و پیاده که تا
هفت تیر میرفتم ، تو راه دود میکردم و برا خودم آواز میخوندم.
عالمی داشتم برای خودم. امّا اینایی که گفتم مال روزهای معمولی بود. شبهایی که
هَوس شیطونی به کله مون میزد داستان فرق میکرد یه کمی. بذار یه فِلش بَک
بزنم به دو سال قبلش یعنی سال 77.
سال 77 که با کلی سلام و صلوات دانشگاه قبول شدم ، البته منظورم از سلام و
صلوات این نیست که مفتی مفتی قبول شده باشمو الکی الکی رفته باشم
دانشگاه.(مثل الان نبود که) نَخیر، با وسواس مادر و پدرم سر درس خوندن من و
با هزار مشقّت برای اونها (که واقعاً مدیونشونم سر اینکه تو دبیرستان خیلی
اذیتشون کردم و حسابی پوست انداختن) ، من تو رشتۀ اول انتخابیم که رشتۀ
عمران نقشه برداری دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب بود قبول شدم که فقط 45 نفر هر سال قبولی داشت.
ترم سوّم دانشگاه بودم و تازه تازه به محیطش عادت کرده بودم که با یکی از
بهترین دوستانم آشنا شدم.مهدی.ر که بعد از یکی دو جلسه فهمیدم که سه چهار تا
کوچه بالاتر از ما زندگی میکنن و یه جورایی بچه محل هم از آب دراومدیم.اون
موقع ما تازه خونه رو از شهرک اندیشه به خاطر دانشگاه من و بعد از 10 سال
سکونت آورده بودیم تهران. این یعنی یه نعمت که مجبور نیستی شبها این همه راه
رو تا خونه تنهایی بری.آخه برای اینکه برم دانشگاه مجبور بودم یه اتوبوس از
خونه بشینم تا آریا شهر،بعد از آریا شهر سوار اتوبوسهای هفت تیر میشدم و از
هفت تیر هم با اتوبوسهای شهید محلاتی میرفتم تا پایانۀ شهید محلاتی و از اونجا
هم سوار مینی بوسهای دانشگاه میشدیم تا در نهایت بعد از دو ساعت و نیم که از
خونه در میومدیم به صحن مقدّس دانشگاه قدم میزاشتیم و این یعنی روزانه 5
ساعت اتوبوس سواری برای کسب علم و دانش. یه راه دیگه هم بود و اون اینکه
از آریا شهر سوار مترو بشیم (که تازه افتتاح شده بود و فقط یه خط به سمت
توپخونه داشت فقط) و تا توپخونه بریم، از اونجا سوار اتوبوسهای بهارستان بشیم
و از بهارستان با اتوبوسهای دانشگاه مستقیم تا دم در دانشگاه بریم این شکلی 15
تومن پول مینی بوس (از پایانه محلاتی تا دانشگاه) رو جلو بودیم ولی از لحاظ
زمان چندان توفیری نداشت برامون. خلاصه، مهدی هم یه دوست جون جونی
داشت به نام صادق.ک که تازه از دانشگاه میبد انتقالی گرفته بود دانشگاه ما و بچۀ
میدون گلها بود. آقا من هم که خَفَن رفیق باز،ظرف یکی دو هفته همچین با مهدی
و صادق چِفت شدم که انگار 20 ساله با هم رفیقیم.با هم میرفتیم، با هم میومدیم،
کلاسهامون رو با هم برمیداشتیم. بعد از کلاس یه چایی و یه سیگار تو بوفه
میزدیم و خلاصه کنم ، سری از هم سوا بودیم .تو دانشگاه تابلو شده بودیم
دیگه.هر سه تامون هم دلقَک، دیگه استادا هم شناخته بودنمون.هیچوقت یکی از
مارو نمیتونستی تنهایی ببینی. حتماً دو نفر دیگه هم در کنارش بودن. خیلی خوش
میگذشت انصافاً. کم کم اینطوری شد که ما برای درس خوندن نمیرفتیم دانشگاه
بلکه فقط برای با هم بودن و به عشق همدیگه بود که پامون میکشید بریم
دانشگاه.اول هر ترم وقتی که موقع انتخاب واحد میشد (که ماراتنی بود برای
خودش) وقتی یکیمون موفق به انتخاب یه درسی نمیشد یا حتّی کد کلاسش ، فقط
کد کلاسش (یعنی فقط استادش یا ساعت کلاسش) با دونفر دیگه فرق داشت، یا ما
کد کلاسمون رو تو حذف و اضافه عوض میکردیم و یا اگه موفق نمیشدیم ، در
کمال معرفت و مرام درس رو حذف میکردیم و اصلاً هم برامون مهم نبود که این
درس کوفتی که مثل پشگل داریم حذفش میکنیم چند واحده یا پیش نیاز کدوم
درسه.مهم فقط و فقط با هم بودن بود.نمیدونم داشتیم کدوم حفره رو تو روح و
روانمون پُر میکردیم که اینقدر هم عمیق بود. زمانی که همه مثل خر داشتن زور
میزدن که 2 واحد بیشتر بردارن یا مثلاً نیم نمره بیشتر بگیرن که معدلشون بره بالا
، ما تو این فکر بودیم که شب کجا بریم عرق خوری یا اینکه فلان استاد رو
چطور اُسکُل کنیم. زمانی که همه دنبال این بودن که معدل کلشون رو بالا ببرن که
بعد از فارغ التحصیل شدن شانس بیشتری برای کار پیدا کردن داشته باشن ، ما از
دور،خیلی خیلی دور، نگاشون میکردیم و از ته دل بهشون میخندیدیم و نهایت دور
اندیشی که به خرج میدادیم این بود که مراقب غیبت هامون باشیم که استاد اسممون
رو نده گروه تو لیست حذفی ها یا اینکه مشروطیهامون بالای 4-5 ترم نزنه. این
طور بود که من در پایان ترم 6 دانشگاه فقط 42 واحد پاس کرده توی کارنامه ام
داشتم که اکثرش هم دروس عمومی و تخمی بود و یادمه یه بار که صادق کارنامه
اش رو از سازمان مرکزی دانشگاه که تو خیابون ایرانشهر بود گرفته بود و من و
مهدی یه هفته تموم به این قضیه میخندیدیم (البته به همراه خود صادق) . چه قضیه
ای؟ اینکه صادق توی چهار ترم آخر فقط 6 واحد پاس کرده بود!!! شیش واحد
توی چهار ترم. خنده نداشت خدایی؟ ولی چیزی که سوژۀ ما شده بود و دلیل
اصلی خنده این بود که صادق دو واحد از اون شیش واحدی رو که قبول شده بود
اونم ظرف چهار ترم (اگه اشتباه نکنم آمار و احتمال بود) رو بعد از اینکه قبول
شده بود ، دوباره تو ترم بعد برداشته بود. وای خدا الان هم که دوباره یادش افتادم
دارم از خنده خودمو خیس میکنم. میدونی چرا؟ هنوز تموم نشده که. درسی رو
که بعد از قبول شدن تو ترم قبل دوباره برداشته بوده، تو ترم دوم با نمره هفت
ونیم میفته. وای خدا از خنده زمینو گاز میگرفتیم من و مهدی جلوی در سازمان
مرکزی.این مشت بود نمونه خروار...
ادامه دارد....
- سلام پسرم. چطوری؟
- گیرم که علیک . خوبم. اصلاً به تو چه؟
- اِ یعنی چی ؟ چِت شده باز؟
- هیچی همینطوری گفتم. تو که میدونی من تو چه حالی هستم و چی کار میکنم . پس واسه چی میپرسی آخه؟
- خُب حالا نمیدونستم سر حرفو چطوری وا کنم ، اینارو گفتم. ناراحتی برم!
- نه بابا حالا تو قهر چُسیدی؟ بگو ببینم چه خبرا ؟ خبری از ما گرفتی!
- دوسِت دارم . خبر که زیاده ولی امروز یه اتفاق به غایت باحالی افتاد که دلم نیومد بهت نگم.
- بعله دیگه ما رو تو این چی میگن؟ اسمش چی بود اینجا؟
- وبلاگ .
- آهان ، آره همون که گفتی.وبلاگ.منو اینجا حبس کردی خودت رفتی پی عشق و حال ، بعد میای برا من تعریفشو میکنی؟
- شلوغش نکن توام.چه عشق و حالی ؟ این دفترچه یا وبلاگ محل اختصاصیه توئه.یعنی مخصوص تو درستش کردم ولی همچنان تو هر لحظه باهامی.همه جا.
- چه فایده که منو یادت میره. وقتی هم که یادت میره یعنی که من باهات نیستم.تنها میشم.کَف میکنم.
- اَی بابا کودک درون اینقده لوس ندیده بودیم.بابا من حرکت امروز رو فقط به عشق تو زدم.
- خب بگو مارو جون به لب کردی.
هفتۀ پیش مامان زنگ زد گفت دانشگاه پیام نور واحد سولوقون (زهرمار،واسۀ چی میخندی؟ خب اسمشه دیگه!) برای امتحانات پایان ترم احتیاج به مراقب داره.سال قبل تو مدرسۀ مامان اینا یه سری از امتحاناتشون رو برگزار کرده بودن. امّا امسال مثل اینکه یه ساختمون مجزا برای دانشگاه تهیه شده بوده و امتحاناتش هم در همون واحد یا ساختمون برگزار میشه. دردسرت ندم برای لیسانسه ها ساعتی دو تومن حق الزحمه میپردازن (یعنی هر امتحان چهار هزار تومن) صبحانه و ناهار هم به عهدۀ دانشگاهه و از این حرفا. مامان گفت مسئول امتحانات دانشگاه منو میشناسه و بهم گفته اگه کسی رو میشناسم و تائید میکنم ، برای مراقبت معرفی کنم که مامان سیا رو معرفی کرده بوده که از قضا سیا برای یه کار اجرایی راهی چیه اسمش؟ ... نمیدونم اگه یادم اومد میگم.یه شهریه نزدیک اصفهان.راهی اونجا شد.خلاصه مامان زنگ زد و گفت تو میری؟ منم بی معطلی گفتم آره .میشه با بابلی برم. یعنی دو نفری بریم؟ گفت میپرسم. یه تجربۀ جدید بود برام (مراقب امتحان های پایان ترم دانشگاه) و از همه مهمتر تو این وانفسای بی پولی که شیپیش تو جیبامون قاب مینداخت ، درآمدش جای هیچ صحبت و حرفی رو باقی نمیذاشت. فقط خدا خدا میکردم که بتونم بابلی رو هم با خودم ببرم. من که داشتم این مسیر رو میرفتم ، چه بهتر که دو نفری میرفتیم . هم درآمدش دوبل میشد و هم تنهایی اَن کف نمیشدم. بگذریم مامی جون شب زنگ زد شمارۀ خانومه رو داد گفت یه زنگ بهش بزنین خودتون باهاش صحبت کنین.زنگ زدیم و خلاصه طرف رو قانع کردیم که دو نفری بریم. کلّی خوشحال شدیم که ایوَل تنها نیستیم و دوبله پول درمیاد و ... بگذریم که هم پولی که میدادن خیلی ناچیز بود و هم اینکه امتحانات حدود 20 روز بیشتر نبود ولی همین هم خدا رو شکر ، غنیمت بود .بعد از این همه دو دو تا چهار تا کردن یه دفعه یادمون افتاد که ما دو نفر نیستیم و سه نفریم . اِی دلِ غافل کمس بچه کوچیکه رو چی کار کنیم ؟ صبح ساعت 8 باید اونجا یعنی سولوقون میبودیم . حالا بچه رو کجا و پیش کی بذاریمش صبحا ؟ خالۀ کمس بچه کوچیکه که خودش تو امتحانات دانشگاه بود. مامان بابلی هم که از پسش بر نمیومد، مامان خودم هم که صبحا سر کار میرفت، فقط تنها گزینه میموند پدر خودم که بذاریمش پیش اون که خدا رو شکر هر دو طرف هم کلّی ذوق کردن.
آقا دردسرت ندم، صبح ساعت 6:30 بهاره با زور تبر و تهدید به قتل توسط انواع سلاح سرد تونست ما رو از رختخواب جدا کنه و هول هولکی لباسی تن خودمون و بچه کردیم و یا علی از تو مدد به سمت خونۀ مادرم که کمس بچه کوچیکه رو بذاریم و بریم. و رفتیم.
امروز یعنی 15/10/89 چهارمین روزی بود که من و بابلی مراقبت از امتحانات رو به عهده داشتیم.بَدَک نیست.کار سختی نیست و یه ویژگی بزرگ برای من داره و اون اینه که با آدمای زیادی برخورد داری.بماند که همشون توی تمام دو ساعت امتحان دارن بهت فحش خوار مادر میدن که نمیذاری تقلب کنن. تو این شیش هفت تا امتحانی که تا الان مراقب بودم یا بهتره بگم بودیم (چون مسئولین من و بابلی رو تو یه سالن با هم میذارن یعنی مثلاً یه سالن رو میدن دست ما) حال همۀ دخترای پاچه ور مالیده و آپارتی رو گرفتیم (اکثر قریب به اتفاق دانشجویان دختر هستن) دخترایی که تا میبینن یه پسر مراقب امتحانشونه ادا اطوار در میارن و مثلاً به اصطلاح میخوان سیرکل سازی کنن (پسر خاله بشن). آخر امتحان موقع تحویل دادن پاسخنامه ها همشون در حالی که دارن چپ چپ نیگا میکنن و همون طور که گفتم تو دلشون فحشای آبکشیده و نکشیده نثار میکنن ، برگه ها رو تحویل میدن. امّا اصل ماجرایی که بهونۀ این یادداشت شد:
امروز برای ساعت آخر یعنی 11 تا 13 سر امتحان زبان تخصصی مربوط به رشتۀ روانشناسی یه خانم چادری حدوداً چهل ساله تو سالن ما بود خیلی ساده ،راحت و در عین حال محجوب بود.هیچ چیزی که در این زن توجه رو جلب کنه وجود نداشت الا یه چیز غیر قابل لمس. شاید بشه گفت هالۀ انرژی ، نمیدونم . نمیتونم بگم که چه احساس راحت و ساده ای بهش داشتم .قبل از شروع امتحان ، در حالی که داشت یه قرآن جیبی که توی کیفش بود رو میخوند و دانشجویان دیگه مشغول نشستن و آماده شدن برای امتحان بودن ، گفت تو رو خدا بذارید من تقلّب کنم.من از این درس یعنی کلا زبان هیچ چیز تو کلّه ام نمیمونه.من با سکوت و بی اعتنایی جوابشو دادم و با خودم فکر کردم که این از اون آدماس که کلّی انرژی میخواد از آدم بگیره که مواظبش باشه. آزمون شروع شد و گذشت تا به دقایق آخر خودش نزدیک شد. تقریباً از حدود 25 دانشجو 5 یا 6 نفر مونده بودن که دیدم دستش رفت بالا و من هم به خیال اینکه سوالی داره به سمتش رفتم.(بگذریم که در طول زمان آزمون بر خلاف تصوّرم هیچ تلاشی برای تقلّب ازش ندیدم) بالای سرش که رسیدم ، به پاسخنامه اش اشاره کرد که از سوال 20 تا 30 خالی خالی بود (امتحان تستی برگزار میشد).گفت به خدا قادر به پاسخگویی این سوالات نیستم و به کمک شما احتیاج دارم . هیچکدوم از کلماتی که به کار برد و یا لحنش رو به یاد ندارم.فقط میدونم که منظورش این بود که بهش کمک کنم.اون از یه دانشجوی دیگه نخواست که جوابها رو بهش بگه ، اون از خود مراقب این درخواست رو کرد.خیلی جالب بود برام. به هر حال خیلی جدی و همینطور محترمانه بهش گفتم که چه درخواست عجیبی کرده و من نمیتونم مسئولیت این کار رو به عهده بگیرم و اون هم بدون هیچ حرف اضافه و یا اصراری فقط بهم نگاهی کرد.برای اینکه از این موقعیت عجیب و آزاردهنده (چون ته دلم دوست داشتم که کاش میتونستم این کار رو بکنم) فرار کنم به سمت دیگر سالن حرکت کردم ولی وسوسۀ رسوندن جواب سوالات به اون زن توی کلّه ام وول میخورد. کمی این پا اون پا کردم. در کسری از دقیقه کلّی فکرای جورواجور از مخیله ام گذشت. میگم هیچ جزئیات قابل تآمل یا جلب کننده ای توی صورت ، صدا ، حرفها و خلاصه هیچ چیز اون زن یافت نمیشد ولی درخواستش منو به طرز عجیبی تحت تاثیر قرارداده بود به قدری که با توجه به ریسکی که این کار میتونست برای من داشته باشه،به طور عجیبی به دنبال یه راه و یه توجیه برای غلبه بر تردیدم نسبت به کمک کردن به اون زن بودم. بابلی چی فکر میکرد؟ به اون چی میگفتم؟ برگشتم که نگاهی به اون بندازم که دیدم داره به من لبخند میزنه و به اون خانم اشاره میکنه. نمیدونی چه احساسی بهم دست داد.لحظه ای به خودم اومدم که داشتم از پشت ستون سالن و از روی پاسخنامۀ یکی دیگه از دانشجوها ، جواب سوال 26 رو برای بابلی که کنار اون خانم ایستاده بود ، لب خونی میکنم و اون هم به اون خانم میگه. جواب هر 10 تا تَست ، از 20 تا 30 رو بهش رسوندیم و پاسخنامه ها رو جمع کردیم. بابلی گفت که اون زن باز هم سوال بدون جواب تو پاسخنامه اش داشت ولی از روی حیا ، دیگه برای اونا درخواستی نکرد. باز هم یادم نیست موقع رفتن با چه کلماتی به صورت مختصر ولی خیلی عمیق ازمون تشکر کرد.اصلاً هم برام مهم نبود که تشکر میکنه یا نه چه برسه به اینکه با چه کلماتی بخواد این کار رو بکنه. تنها چیزی که به اندازۀ همۀ دنیا میخواستم این بود که کار من باعث قبولیش بشه.(یعنی تاثیر گذاشتن در جهت خواسته خود).
همین . مساله ای که اینقد امروز بهم حال داد به همین سادگی بود.
و امّا مساله مهم دیگه اینه که امروز ، یعنی همین همین امروز پسر دودول طلای بابا سه ساله شد . الهی من اون شومبولشو گاز گاز کنم . یه عالمه عکس دارم از تولد سه سالگی خودم که اون زمان توی مهدکودک برام گرفته بودن مامان و بابا. ساختمون اون مهد کودک که حالا توی میدون انقلاب ، ابتدای کوچۀ پروفسور ادوارد براون تبدیل به مخروبه شده هنوز روزهای ترس آور اون موقع رو برام زنده میکنه . حکم قبرستون خاطرات رو پیدا کرده برام . مهدکودک خاطرات اَنی رو توی اون سن برام به جا گذاشت که مهمترین دلیل این فضای اضطراب آلود که از اون موقع یادم میاد دوری از پدر و مادر (اون هم از صبح تا بعد از ظهر) و تنهایی بود.واسه همین هرکس صحبت مهد کودک رفتن پسرم رو میکنه ، میخوام خرخره اش رو بجووم . بگذریم، امشب قصد دارم یه عالمه عکس از پسرم به یادگار بندازم. وقتی تصوّر میکنم که کمس بچه کوچیکه 27 سال بعد یعنی وقتی سی سالش شد داره عکسای امشبش رو نیگا میکنه چه احساسی بهش دست میده و رنگ خاطرات امشبش چه رنگیه ،ووووی، مو به تنم سیخ میشه . خدا کنه که رنگ احساسش مثل من نباشه . ولی از جهتی خیلی ناراحتم.میدونی چرا؟
- نمیدونی ؟
- الووووووووو! خوابت برد؟
- هاااااا؟ نه بگو گوشم با توئه . رفته بودم به دوران مهدکودکت.یادت میاد بابا همه اش وقتی میومد بعد از ظهرا دنبالت همش دیر میکرد ؟
- اَی دهنت سرویس نگو دیگه . آره که یادمه . یکی از بزرگترین صحنه هایی که یادمه همینه که من و مهین جون آخر وقت روی پله ها وای میسادیم که بابا بیاد.آخه همۀ بچه ها رفته بودن و من همش با چشم گریون و بغض تو گلو نگران این بودم که نکنه امروز اون روزی باشه که بابا دیگه نیاد دنبالم . به قول سهراب "چه فکر نازک غمگینی". بعد از نمیدونم چند وقت که برای من به اندازه آغاز پیدایش تا روز قیامت بود ، بابا با ژیانش در حالی که یه پیراشکی دستش بود ، از در میومد.
ولش کن. در کل اینکه همۀ آرزوهای قشنگ و عقده های تیک نخوردۀ خودم و همۀ مردم روی زمین رو براش آرزو دارم.خیلی حیفه که اینقد زود سه سالش شد.آخه پسرم خیلی راحت بزرگ شد.احساس میکنم قدر یک ماه هم نگذشته از بدنیا اومدنش چه برسه به سه سال........ یعنی همینجوری میگذره ؟ ..............
دلم گرفت .
خدایا (دارم دعا میکنم ها ! حواست به من هست ؟)
کمکمون کن از این روزای سخت به سلامت و هرچه زودتر عبور کنیم. سرنخ زندگی رو دوباره تو دستام بذار که گمش کردم و پیداش هم نمیکنم.
فک کنم از این روزا و اتفاقاتی که تو یک سال گذشته و در حقیقت از سال 87 افتاد درس گرفته باشم.کمکم کن که بتونم خونواده ام رو از این روزا بگذرونم.
انرژی ندارم دیگه که بنویسم . راستی کُمس بابایی میدونستی که یه اسم برای پسرم ، همونی که امروز سه سالش شد انتخاب کردم.کمس بچه کوچیکه خوب به دهن نمیومد...
- هان ؟ سر اسم اون چه بلایی میخوای بیاری؟
- نه.چیزی نیست.فقط به جای کمس بچه کوچیکه از این به بعد صداش میکنیم "کُمس بُوی جونیور" (KomsBoy Jr.). باحاله ؟ تکرار کن !
- کمس بوی جونیور.
- آفرین . تو کمس بوی هستی اون هم کمس بوی جونیور.
- باشه.
- خب کاری نداری فعلاً ؟ من برم ؟
- برو ولی زود به زود تر بیا . من هر روز بعد از ظهرا رو پلّه های وبلاگ با چشمای گریون و بغض توی گلو به این فک میکنم که نکنه امروز اون روزی باشه که تو دیگه نیای اینجا.
- تف به روت نیاد. عجب حرفی زدی.چشم قربونت برم.حالم یه کم میزون بشه دوباره میام.نمیخوام بیام حال تو رو هم بگیرم.
- مواظب خودت باش. یه گاز گنده هم از طرف من امشب از آقای کمس بوی جونیور بگیر.
- چَشم . امر دیگه ای باشه ؟
- یه دونه ای . میخوامت.
- بابا مهربون. خب منم میخوامت جیگر. فعلاً بای.
حالم از همه چی از این دنیا با این بازیاش و اول و آخرش به هم میخوره.
حالم از این وبلاگ هم به هم میخوره.
من دارم میرم حموم.
نظرات ()